
چرا باورت نمیشه؟؟؟؟.....یعنی اینقدر باورش برات سخته؟....ااا چرا چشماتو به هم می مالی؟...اوا نزن تو گوشت...بیداری بابا.....آره خودمم ...قدم رنجه کردم اومدم دارم آپ میکنم![]()
سلام...گمونم وبلاگم از رونق افتاد دیگه..
ولی ما همچنان ادامه میدهیم....حالم خوبه...روحیم هم عالیه عالی هستش
قابل توجه کسایی که آف گذاشتن و از شایعه های عجیبی که در موردم بود اظهار نگرانی کرده بودن
و مرسی از همه ی دوستای گلم که همیشه به من لطف داشتن...
راستش آدم توی هر ماه فقط یه بار حوصله اپ کردن داره باید بگرده ببینه اون یه بار تو چه روزی هستش...پس گله نکنید
راستی تعجب نکنید دیوونه نشدم....شاید یه جور شوک روحی باشه ....یه مقدار درس خوندنم بهش اضافه بشه دیگه چه توقعی دارید واقعا؟![]()
خب این یه کم لبخندی که رو لبامه میدونید واسه چیه؟(دقت کنید که این لبخنده
)....راستش دارم به شدت خطر تنهایی رو حس میکنم...
....برادرم هم داره می ره قاطی مرغا![]()
.....اون از اولین برادرم...اونم از مرضیه...اینم از این یکی....چه وضعیه آخه؟من الان تو سنی هستم که احتیاج به خواهر و برادر دارم![]()
عرض ۱ سال و نیم خونواده ی ۷ نفرمون داره میشه ۴ نفر...میدونم شما هم با من موافقید که زندگی سخته دیگه...باید ساخت
....وقتی برادرمو میبینم دلم می سوزه....به نظرم همه اونایی که عاشقن یه جورایی مظلوم میشن![]()
دیگه دارم تخصص هم پیدا میکنم قیافه آدمای عاشق رو از ۱۰۰ متری هم میتونم تشخیص بدم...فکر کنید هر روز دو تا کبوتر دارن تو آسمون عشق رها میشن![]()
من دیگه ادامه نمیدم....تو خونه کم اذیتشون میکنم بخوام اینجا هم باز شروع کنم بی انصافیه
.....![]()
واااای چقد دلم تنگ شده بود....اینجا هم واسه خودش دنیایی هست.....دنیایی که هم به راحتی توش اشکتو در می یارن...و هم میتونن یه کاری کنن که قشنگترین خنده هاتو سر بدی.....هم میتونن سر کارت بزارن هم میتونن باهات صادق باشن....هم میشه با یه حرف یه نفرو خوشحال کنی هم میشه با یه حرف روحیشو خراب کنی.....ولی خدا وکیلی هیچ وقت به فکر طرف مقابل نیستیم که چه جور روحیاتی داره....فقط اهمیت میدیم به اینکه که خودم چی کار میکنم و چی میگم و چه جوری آروم میشم
...باور کنید طوریم نیستا....فقط خوشحالی زیاد بعضی اوقات میزنه به سر آدم![]()
![]()
یادش بخیر واسه یکی از همین دوستایه نتی که آخر نفهمیدم آدم خوبی بود یا نه
سر حرف خدا شد که تو بچگی چه جور میدیدیمش....وقتی بهش گفتم من خدا رو شبیه یه آدم که همه ی وجودش پر از نور هست نوری که سبزه سبزه....یه سبز خیلی خوشرنگ میدیدم که تازه جالبیش به این بود اگه میفهمیدم یه نفر دیگه هم به جز من خدا رو دوست داره حسودیم میشد
میگفتم خدا فقط مال منه....دوست داشتم فقط به حرفای من گوش بده....بهم گفت تو از همون بچگی هم خودخواه و مغرور بودی
نمیدونم اگه درست فکر کنم ۴ یا ۵ سالم بود....یه بار مامانم سر نماز میگفت یا الله و یا الله .....رفتم پیشش گفتم معنی این حرفی که میزنی چیه ؟...بهم گفت که اسم خداست و دارم اونو صدا میزنم....مامانم که تعریف میکنه میگه یه آن سرخ شدی و ول کردی رفتی و تا یه روز باهام حرف نزدی...بعد که تحقیقات کردیم فهمیدیم که از این ناراحت شدی که چرا من داشتم اسم خدای تو رو می اوردم![]()
..خلاصه بچه ها هم در نوع خودشون موجودات جالبی هستن![]()
یه قول دبیر زیستمون همیشه عکس جد بزرگوارتون که یه باکتری هتروترف بی هوازی بوده رو بزرگ بزنید به دیوار اتاقتون که یادتون نره جدتون کی بوده که یه موقع احیانا به خودتون مغرور نشید![]()
یادش بخیر یه بار همینجور شانسی داشتم یه شعر میخوندم که نمیدونم چرا به دلم نشست اون موقع.....راستش اسم دختر مهتاب رو هم که واسه خودم انتخاب کردم از رو همین شعره بودش.... اگه دوست داشتید شما هم بگید این اسم (به قول بعضی ها اسم هنری
) که واسه خودتون گذاشتید فکرش از کجا اومد تو ذهنتون؟
((...بخواب ای دختر آرام مهتاب....ببین گلهای میخک خسته هستند
تمام اشکهایم تا بخوابی ....میان مخمل چشمم شکستند
بخواب ای مرغ نا آرام دریا....گل آرامشم تنهای تنهاست
اگر امشب ز بی تابی نخوابی..... دلم تا صبح در چنگال غمهاست
بخواب ای شبنم نبلوفز دل....دو چشمان تو رنگ موج دریاست
میان کوچه های زندگانی.....گل شادی فقط در باغ رویاست
بخواب ای هدیه ناز سپیده....که دنیا یک گذرگاه عجیب است
همیشه نغمه مرغان عاشق.....پر از یک حس نمناک و غریب است
بخواب ای آفتاب بی غروبم....شب تنهایی دلها دراز است
دعایت میکنم هر شب همین وقت.....که درهای دعا تا صبح باز است...))
تا بعد....
![]()
![]()
دست خدا![]()
![]()
![]()





سلام سلام سلام![]()
خوبید ایشالله؟....امشب یه کم کوچولو وقت از این ور اونور پیدا کردم واسه آپ اینجا
...
از چی بگم
آها...اول اینو بگم بالاخره موفق شدم فرم انتقالی رو بگیرم
با زور اداره و خلاصه کلی بدبختی جور شد دیگه....مدیره حتی جواب خداحافظیمونو هم نداد...بهش حق میدم خب
آخ اگه به من بود این فرمه رو قاب میکردم میزدم تو دیوار...از بس من پای گرفتن این زجر کشیدم
کنکور قبول بشی راحت تر از اینه که بخوای به بعضی ها سر و کله بزنی![]()
ماه رمضونه و قربونش برم خدا این ماه رمضونی سعادت هیچی نصیبمون نشد....قبلنا باز یه کارایی میکردم که دلم خوش بود...اما امسال نمیدونم چه چیزیم شده نسبت به خیلی چیزا بی خیال شدم....روزه خشک و خالی هم که فایده نداره باید به قول گفتنی تو این ماه سعی کنی آدم بشی![]()
.....چی بگم خدا رو شکر اینجایی هم که ما میشینیم مردمش اصلا نمیدونن الان ماه رمضونه...تو مدرسه هم که بعضی اوقات آدم یادش میره تو چه ماهی هست....تو یه کلاس ۲۷ نفره شاید خیلی بخوای زور بزنی ۷ نفر روزه باشن...بقیه راحت راحت هستن....باشن ما که چیزی نمیگیم...من کلا به عقیده بقیه احترام میزارم....خب هر کی یه نظری داره![]()
آها راستی اصلا واسه چی اومدم دارم چی میگم
چند وقت پیش باز این فکره رو آزاد گذاشتم هر جا دلش خواست رفت
یاد خاطره هایی افتادم که اگر چه گفتنش شاید کوتاه باشه ولی تو موقعیتش حداقل یه روز تموم بود
....اولیش اینکه پارسال تو ماه آذر بود ...عقد خواهرم....کلا موقعیت خونه ی ما جوریه که روبروش دانشکده پزشکیه و بقل دستش بیمارستانه و خلاصه کلی اداره و این جور چیزا ریخته دور و برمون...حالا چرا اینا رو میگم![]()
میگم که بدونید توی تابستون برق رفتن توی منطقه ی ما یه چیزه محاله...یعنی سابقه نداشته ....خلاصه ما که شانس نداریم همین روز عقد و جشن و این چیزا همون از ساعت ۷ که شروع شد برق رفت
حالا تا کی؟تا هشت و نیم
یادم نمیره دیگه داشت گریه ام میگرفت...البته هر چی سعی کردم نشد بالاخره یه دونه اشک ریختیم و اومدن این اشکه همانا و قیافه ی منم ناجور شد همانا
بدیش این بود...عروس و دوماد انگار نه انگار ...تازه خوشحال هم بودن اگه یه کم دقت میکردی
خلاصه اون شب گذشت ولی خیلی زود شد....من راضی نبودم اصلا![]()
![]()
یکی دیگش اینه: نمیدونم چی شد و چی نشد و اینا خلاصه زد و یکی از دخترایی که میشناختم با من دشمن شد نه اینجور...(چون ممکنه بعضی ها بشناسنش اسمشو نمیگم
)البته قضیه سوتفاهم بود..طرف هم خودش فهمید ولی واسه عذر خواهی نیومد پیشم![]()
خلاصه منم مهربووووون
خواستم واسه کار نکرده از دلش در بیارم....که توی پی ام واسش آی دیمو گذاشتم که باهاش حرف بزنم.....همون شب که رفتم مسنجر یکی تازه اددم کرده بود...منم خوشحال خوشحال رفتم سلام کردم و اونم با بی میلی جواب داد
خیلی کم محلی بهم کرد تا اینکه نشستم واسش گفتم و گفتم و گفتم از قضیه و برداشت غلطشو اینا ...اونم گفت باشه میبخشمت
بچه پررو
....اسم آیدیش توش پریا بود...بعد سر یه سوتی که داد گفت ازت خوشم اومده چون حرف دلتو خیلی راحت بهم گفتی
....گفت اسم من امیره
وای دنیا دور سرم چرخید...چه حرفایی که در مورد خودم بهش نگفتم....اونم گمونم فهمیده بود اشتباهی شده خوب نقش بازی کرد
خلاصه هنوزم که هنوزه ازار و اذیتاش تمومی نداره....
.....دیگه باید تاوان اشتباه رو پس داد![]()
به وبلاگای بعضی ها که سر میزنم ..قبلنا همش به خودم میگفتم اینا خستشون نمیشه همش از غم و غصه و دوری و جدایی و این جور چیزا مینویسن
اصلا نمیتونستم درکشون کنم....آخه خودم در هر شرایطی که قرار بگیرم میتونم خودمو جور کنم ..حتی به ظاهر میتونم خودمو خوشحال نشون بدم.....ولی الان میفهمم بعضی دردها هست که هر کاری هم بخوای بکنی نمیتونی خودتو خوشحال نشون بدی....باید تو این شرایط قرار گرفت که فهمید بعضی ها چرا گاهی اوقات اینقدر تلخن....![]()
راستی حالا یعنی چی؟
خداییش از آپ خودم اصلا خوشم نیومد.....خب یکی بگه مجبوری آپ کنی وقتی نمیتونی
موضوعات نوشتنیت که به هم بی ربطن
....بی مزه هم که هستی
....یکی بگه به چه امیدی زنده هستی آخه؟![]()
![]()
شاید قاطی کردنم به خاطر اینم باشه نه اینکه قراره یه مدت طولانی آپ نکنم یا ماهی یه بار بشه... زده به سرم![]()
((..::نرو از خاطره هام خورشید پاک زندگی
بذار عشقمون بشه یه قصه همیشگی::..))
تا بعد..![]()
![]()
![]()
دست خدا ![]()
![]()
![]()





خب سلام.....این سلامه کلی انرژی توش نهفته بودا..
....آپ امروزم یه جورایی جالبه...البته نه واسه شماها..بلکه واسه خودم...حالا چند تا شعری که میخوام بنویسم کجاش جالبه؟.. بماند
....تازه با اجازه خودم تصویر وبلاگمو انتخاب کردم ......بعضیا هم اگه اعتراض دارن.... به من ربطی نداره دیگه اینجاش![]()
![]()
خب قبل از هر چیزی یه خواهش دارم.....چند روزیه یه شهری به نام (( گستر )) ذهنمو مشغول کرده....کی میدونه کجاست یا توی چه استانی هست؟...اصلا این شهره وجود داره یا نه؟
...خلاصه منو نجات بدین دیگه
...هر کی میدونه بهم بگه![]()
![]()
خب بریم سراغ اولین شعر.....دلم میخواد خاطراتمو با اینا دوباره جلو چشام زنده کنم
....(همون که دوسش داشتیا
)
دردي که من ميکشم اگه کوهم ميکشيد
ذره ذره ميتکيد ، قطره قطره ميچکيد
ميتونست با دست تو ، بهت من ويرون بشه
فصل زرد قصه ها ، ظهر تابستون بشه
مثله يه يقين عشق ، توي دفترم بودي
توي آيينه شعر شکل باورم بودي
من از خوش باوريها به ويروني رسيدم
تورو يک لحظه نزديک، يه لحظه دور ميديدم
از تن ناباوري گر گرفته تن من
سهم من از تو اينه : چکه ، چکه آب شدن
دروغ آخريني که من از تو شنيدم
خودت بودي که از تو به ويروني رسيدم
توي بهت چشم من درد ناباوريه
فصل سرد عشق ما رنگ خاکستريه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

خب این شعرا رو هم احتمال زیاد باید شنیده باشید....بهتره بگم ترانه
.....
((...نگو که قلبت رو به سایه بخشیدی .... تو این همه فانوس تو اسب خورشیدی
تو امتحان عشق اگر چه مردودم ................ صدام بزن ای یار که بی تو نابودم....))
..............................................................
ميگي عاشقم شدي خدا كنه كي دلش مياد با تو بد تا كنه؟
بسكه اون چشماي تو مهربونه كي دلش مياد تورو برنجونه ... ؟!
كي دلش مياد تنهات بذاره ؟ كي ميتونه بگه دوست نداره ؟
توي اين شباي باروني و خيس كي ميتونه بگه دلتنگ تو نيست ؟
بسكه چشماي تو پاك و روشنه كي دلش مياد ازت دل بكنه؟
تو گوشم ميگي كه عاشق مني باز داري حرفاي شيرين ميزني .. !!
باز منو به اوج رويا ميبري تو كه از تموم دنيا بهتري ..
معني عاشقي رو خوب ميدوني ميگي عاشقي رو حرفت ميموني ..!!
..............................................................
این یه داستانی بود که خودت با اجازه خودت از یه وبلاگی برداشتی همون که دختره به پسره میگفت داداشی و بقیه قضایا
منم قسمت آخرشو برداشتم که بزارم اینجا.....تو از اون وبلاگ برداشتی ....من از وبلاگ تو میگیرم....چه وضعیه آخه
اجازه هم خوب چیزیه
....
****اگه همديگرو دوست داريد ،
به هم بگيد ، خجالت نکشيد ،
عشق رو از هم دريغ نکنيد ،
خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ،
منتظر طرف مقابل نباشيد،
شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه
..................................................................
خب این شعر پایینی رو نوشته بودی تقدیم به بهترینم...خوب بهترینت کی میشه اونوقت؟![]()
![]()
وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه ،،،،،، همه غصه هاي دنيا توي سينه منه
توي قطره هاي بارون ميشکنه بغض صدام ،،،،،، ديگه غير از يدونه پنجره هيچي نميخوام
پشت اين پنجره ميشينمو آواز ميخونم ،،،،،، منتظر واسه رسيدنت تو بارون ميمونم
زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره ،،،،،، منم عاشق ترم انگار وقتي بارون ميباره
..................................................................................
و در آخر اینکه نشستم از اول تا آخر اون چیزایی رو که نوشته بودی خوندم دوباره
....با بعضی هاش خندیدم.....با بعضی هاشم هیچی ولش کن![]()
.......راستی اینو یادم رفت![]()
برو راهی نیست تا فردا یار خشگلم .. رها کن دلم .. سفرت بخیر .. اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور برو که رفتن بدون من میرسه به یه دنیا نور ..
و در آخر اینکه:
باران ببار دلم هوای یارم کرده است...!!
اوه...دیگه بسه...آپم طولانی شد.....فکر کنم هیچ کس سر در نیاره این چه آپی بود
....اصلا چی شد....با کی حرف زدم
.....خلاصه ایندفعه رو ببخشید بچه ها....آپ بعدی از دلتون در می یارم
.....
راستی از کامنتهای همتون ممنون.....تازه فهمیدم ای بابا
مردم چقدر قشنگتر از من مینویسن...به وبلاگای بعضی ها که سر زدم اصلا کیف کردم
....خداییش دست همتون درد نکنه....یه کنکوری مثه من با این چیزا خوش نباشه چی کار کنه دیگه
.....خب دیگه جدی جدی خداحافظ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دست خدا![]()
![]()
![]()

خب اول تا یادم نرفته سلام![]()
بعدشم اینکه من خوبم...یعنی شماها خوب باشید منم خوبم.....![]()
خب بعدش چی؟....
یه عالمه حرف و گله و دلتنگی و هزار جور مورد دارم بگم فقط یه مشکل هست...اینکه وقتی به یکیش فکر میکنم اون یکیش از یادم می ره....یعنی در آن واحد فقط رو یه موضوع میتونم تمرکز کنم
البته همه ی نابغه ها اولش همینطوری بودن![]()
اول دلم پره بزار اینو بگم راحت شم...صبح زود بلند شدیم بعد کلی دوندگی به امید اینکه امروز کارمون راه بیفته بلند شدیم رفتیم مدرسه...راستش به خاطر اینکه راه مدرسم دوره خواستم فرم انتقالی بگیرم بیام نزدیک خونمون...اول که از در راهمون نمی دادن بریم تو...بعدشم که رفتیم مدیره به مامانم میگه خانوم دخترتون دانش آموز زرنگیه (منو میگفت
) باید همینجا بمونه
یعنی حالا حالاها قصد دارن حال ما رو بگیرن..حالا از اینکه کلی عصبی شدیم و این حرفا بگذریم ایشالله خدا از سرشون ...بگذره
....چی بگم دیگه![]()
آقا با اعصاب داغون اومدیم خونه دیدم والیبال نوجوانای ایران ست آخر هستن....کلی هم اونجا حرص خوردیم تا اینا بردن
خدا وکیلی اگه اون روز اینا تو جهان اول نمی شدن هیچ کس نمیتونست اخلاق ضایع منو تو اون روز عوض کنه
یکی اینجا از خوشحالی اشک ریختم یکی واسه بسکتبال
....ایشالله درد و بالای اینا بخوره تو سر هر چی فوتبالیست تو تیم ملیه
چهار تا نخ مو سفید دارم که میدونم همش به خاطر باختای این تیم فوتبالمون هست
البته این روزا پرسپولیس تونسته یه کم منو شاد کنه ...اون قضیش جداست![]()
خلاصه از اینا بگذریم چه حس خوبیه آدم شعر بگه و بتونه متنایی رو بنویسه که لا اقل موقع تنهایی هاش بتونه واسش مثل داروی آرامبخش باشه
خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم که این حس رو تو وجودم گذاشته وگرنه موقع خوشحالیام از انرژی زیاد منفجر می شدم
و موقع تنهایی هام از زیادی دلتنگی هام داغون
.....
راستش یه پشت کنکوری به نظرم واسش جرمه بشینه وبلاگ آپ کنه
ولی خوب به خاطر خودمم که شده مینویسم تا آروم بشم....![]()
![]()
به قول یکی مثه اینکه زیادی پرش افکار دارم
از این موضوع میپرم تو اون موضوع.....خب راستش باید یه جوری میگفتم قهرمان استانی تو پرش و دو ۴۰۰ متر بودم موقع جوونیام![]()
![]()
دیگه بسه...تا کسی چیزی بهم نگفته خودم با زبون خوش ازتون خداحافظی میکنم![]()
تا یه آپ دیگه .....
![]()
![]()
دست خدا![]()
![]()
![]()

کاش می شد با حظورت گرمی لحظه ها رو چند برابر کرد و عطر وجودت رو به تموم هستی عاشقاته شاپرک ها هدیه کرد و به همه گفت که خورشیدی ترین سرزمین متعلق به من هست و تو گوش همه ی قاصدک ها خوند که دست های بارون ما رو به افق های دور و زیبای اقاقیای دشت سر سبز عشق می رسونه که تا ابد سایه ی خوشبختی رو بر سر ببینیم.....![]()
![]()
![]()
همیشه باید منتظر موند تا یه روزی یه چیزی خوشحالت کنه و یا شایدم غافلگیرت کنه ولی همیشه انتظارها طبق اصل عاشقی طولانی و پر از سختی هستش
..شاید امروز که اولین روز از ماهی هست که باید از تابستون خداحافظی کنه حسی دارم مثه همون حس هایی که شهریور دو سال پیش داشتم
...میبینی چه زود گذشت...نمیدونم اون روزها رو چقدر یادت هست ولی من کاملا هر لحظه شو یادمه ...شاید واسه اینکه زیادی وقت واسه فکر کردن دارم و چه چیزی قشنگ تر از به تو فکر کردن
.....
بگذریم و از تو خیال و رویا بیاییم بیرون......![]()
خب دیگه نصفه شبه و آدم فکرش رو اگه آزاد بزاره هر جا بخواد می ره...باید سفت و محکم بگیریش تا یه چند لحظه ای هم وقتشو به خودت بده تا ببینی کجا هستی و کی هستی!....![]()
راستی سلام....بی حواسی همینه دیگه آدم یادش می ره سلام کنه
...وقتی هم یادم اومد که میخوام خداحافظی کنم...به هر حال اگه اینجوری هم نباشم شماها از کجا میفهمید من با همه فرق دارم!....در نگاه اول مثله همه هستم ولی یه کم بگذره میفهمید چه دیوونه بازی هایی در می یارم
...البته در یک سال اخیر اینطور شدم...قبلا سر به راحتر بودم
....در مورد خداحافظی حرف میزدیم....خب تا یه آپ دیگه و یه فرصت دیگه....![]()
![]()
![]()
دست خدا![]()
![]()
![]()





سلام ![]()
امیدوارم خوب باشید....منم بد نیستم البته بیکاری اعصابمو ریخته به هم....البته درس میخونم ولی بیشتر از ۳ یا ۴ ساعت نمیتونم ادامه بدم....بقیه روز رو هم هر چه پیش آید خوش آید هستش
از همینه تابستون بدم می یاد....هم گرماش وحشتناکه هم بیکاریش آدمو کلافه میکنه....
تو این مدت اینقدر اتفاق برام افتاد که اگه بخوام بگم حوصله ی خودم هم سر میره ....
چند وقت پیش تو فکر این بودم که ۳ سال پشت سر هم تابستونای پارسال برام پیش اومد برم مشهد ولی نشد یعنی امام رضا نطلبید....فکر کردم امسال اصلا فرصتشم پیش نیومد که حالا طلبیده بشم یا نه...نمیدونم احساس میکنم دلم اونقدری پاک نیست ...خیلی بده آدم نسبت به خودش حس خوبی نداشته باشه....بگذریم ![]()
بالاخره دوره سوم واکسن هپاتیت ام رو زدم
قبل از اینکه بخوام واکسن بزنم اونایی که زده بودن مدام بهم میگفتن تب میکنی و تا یه روز دستت خشک میشه..خلاصه کلی ترسونده بوندم...ولی تا شب هر چی منتطر شدم هیچ بلایی سرم نیومد
البته من قوی بودما چون بقیه یعنی تعداد کمی از دوستام تب کردن![]()
همیشه به شوخی به مامانم میگم من سه تا آرزو بیشتر تو دنیا ندارم..اول اینکه رشته دندون پزشکی بتونم سال دیگه قبول شم
دوم اینکه واسه یه بارم که شده شانس پیش منم بیاد اون دوربین دیجیتال توی سینمای گلخانه رو ببرم![]()
سومین آرزوم هم یه چیه بین خودم و مامانم![]()
دیگه اینکه قصدم واسه امروز آپ نبود داشتم رد میشدم یه آپی هم کردم
....خب فعلا تا بعد....
(( از حسودی نمیتونم دست خدا بسپرمت
میخوام یه بار از ته قلب بازم بگی دوست دارمت.. .))
![]()
![]()
دست خدا ![]()
![]()
![]()





اول سلام![]()
خب اول از اسباب کشی که به بلاگفا کردم بگم...راستش دیگه از میهن بلاگ خسته شده بودم ...اول که همه مطالب قبلیمو دود کرد
بعدشم بیشتر از ۱۰ خط نمیتونستم آپ کنم....دیدم این که زندگی نمیشه
تصمیم گرفتم بیام جایی که راحت تر باشم...که اومدم....![]()
الان که اومدم اینجا هر کی بیاد وبلاگم بهم میگه تازه کار
نمیدونم چرا این کلمه تازه کار عصبی ام میکنه
با این همه سابقه درخشان تو وبلاگ نویسی هر کی باشه حرصش در می یاد
....
خلاصه این مقدمه کارم بود ....چند روز بعد دوباره یه آپ میکنم تا ثابت کنم آدم خوشحالی هستم(الکی خوش البته
)خب پس تا بعد ...
![]()
![]()
دست خدا![]()
![]()
![]()